تبليغاتX
کاش می شد، لحظه ها را پس گرفت ...

کاش می شد، لحظه ها را پس گرفت ...

كاش مي شد
لحظه ها را پس گرفت

كاش مي شد
از تو بود و با تو بود

كاش مي شد
در تو گم شد از همه

كاش مي شد
تا هميشه با تو بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 12:47  توسط آفتاب گردون   | 

استرالیای و آگهی روز نامه

همین طور که در بندر گاه سیدنی هستم و به پلی با عظمت که دو طرف شهر را به هم متصل می کند نگاه می کنم، یک استرالیایی نزدیک می شود و از من می خواهد آگهی را در روز نامه برایش بخوانم.

می گوید: " با چاپ خیلی ریز نوشته شده و من نمی توانم آنرا بخوانم"

همه ی تلاش من بی ثمر است،عینک مطالعه ام همراهم نیست. ار آن مرد عذرخواهی می کنم.

او در جواب می گوید: " اهمیتی ندارد. می خواهید چیزی را بدانید؟ به نظر من خدا هم حس بینایی اش خسته است. نه به این خاطر که مسن باشد، بلکه به خاطر اینکه اینگونه تصمیم گرفته است. در این صورت، وقتی یک شخص عمل اشتباهی انجام می دهد، او به خوبی نمی بیند و در آخر او را می بخشد، چون قصد ندارد هیچ گونه بی عدالتی مرتکب شود. "

می پرسم: " و در خصوص کارهای درست؟ ... "

استرالیایی جواب می دهد: "خوب، خداوند هرگز عینکش را در خانه جا نمی گذارد. " لبخند میزند و دور می شود.

                                                                                                پائولو کوئیلو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 19:52  توسط آفتاب گردون   | 

آدم وحوا

 

 

من اگر آدم شوم، حوا برایم می شوی؟

لحظه ای کافر شوم، ای بت خدایم می شوی؟

 

من اگر از ناکجاهای خود هم بگذرم

مهربان، تو همنشین هر کجایم می شوی؟

 

من تمام عمر خود را هم برایت تب کنم

نازنین، آیا تو یک لحظه فدایم می شوی؟

 

بهترین خاتون خود را در شبی مدفون کنم

شهرزاد هر شب این قصه هایم می شوی؟

 

از فراق دوریت با سایه ام دعوا کنم

با تمام هستی ات عقده گشایم می شوی؟

 

من اگر موسي شدم، اعجاز از من خواستند

در میان ساحران، تو اژدهایم می شوی؟

 

......

......

 

مطمئن بودم اگر آدم شوم ای نارفیق

تو همان سنگ بزرگ راههایم می شوی

 

                                                                                 مجید صالحی

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 0:58  توسط آفتاب گردون   | 

بهترین باش!

 

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی

بوته ای در دامنه ای باش

ولی بهترین بوته ای باش که در کناره راه می روید

 

اگر نمی توانی درخت باشی، بوته باش!

 

اگر نمی توانی بوته ای باشی، علف کوچکی باش!

و چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن

 

اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش!

ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه!

 

همه ما را که ناخدا نمیکنند، ملوان هم می توان بود

در این دنیا برای همه ما کار هست

کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچکتر

و آنچه وظیفه ماست، چندان دور از دسترس نیست

 

اگر نمی توانی شاهراه باشی، کوره راه باش!  

اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش!

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند

هر آنچه هستی، بهترینش باش!

 

                                          داگلاس

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 0:24  توسط آفتاب گردون   | 

امتداد كفر

دست پيچك تا گلوي گرم ايوان مي رسد

قهر ابليس و خدا روزي به پايان مي رسد

لهجه ي گل هاي نيلوفر جها ني مي شود

از كوير قلب مردم بوي باران مي رسد

عاقبت والاترين ارث خدا در كائنات

- عشق - اكسير اهورايي به انسان مي رسد

راه ها، بيراه ها، صدها ولي مقصد يكيست

امتداد كفر هم روزي به ايمان مي رسد

من يقين دارم كه در درياي رحمت فرق نيست

گوشه هايي از بهشت آخر به شيطان مي رسد

                                                                                     ف- مرادی

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 10:10  توسط آفتاب گردون   | 

ما ...

ما نقش قهرمان را بازي مي كنيم چون ترسوييم، نقش قديس را بازي مي كنيم چون شريريم، نقش آدمكش را بازي مي كنيم چون در كشتن همنوعان خود بي تابيم، و اصولأ از آن رو نقش بازي مي كنيم كه از لحظه ي تولد دروغگوییم!   

                                                                                                " سالهای سگی "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 0:36  توسط آفتاب گردون   | 

درختِ یادگاری ها 2

 

.هيچ گاه چشمانت را براي كسي كه مفهوم نگاهت را نميفهمد گريان نكن!

.قدر کسي که تو رو دوست داره و عاشقته بدون چون شايد ديگه هيچ وقت کسي پيدا نشه که به اندازه اون تو رو دوست داشته باشه!

.لازمه خوشبختي جذب کردن چيزهاي تازه نيست، بلکه حذف کردن افکار کهنه است . افکاري که به هيچ دردي نميخورند!!

.فقط كسي رنگين كمونو مي بينه كه تا آخر زير بارون بمونه!

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 0:51  توسط آفتاب گردون   | 

خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد .... خیلی زود

هیچ کس به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم

که خیلی خوب چقدرزود تبدیل می شود به خیلی بد

 

آفتاب ... تبدیل شد به سایه. به باران

شور و شوق... تبدیل شد به لذت. به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز

خیلی زود.

 

با " تا ابد " شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی. به هیچ وقت

و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به " جایی هم در قلبت برای من در نظر بگیر"

خیلی زود.

 

خیلی خوب ... زود تر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

 

اگر هیچ کس به تو نگفته باشد. حالا دیگر باید بدانی که

خیلی خوب خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود ...

                                                                        بازم شل جونم

+ نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1385ساعت 1:12  توسط آفتاب گردون   | 

چطور ميشه ظرف ها رو خشك نكرد!!!

 

اگه آدم مجبور باشه ظرف ها رو خشك كنه

(كه واقعاً چيزِ وحشتناك و بيگاريِ خسته كننده اي يه )

اگه آدم مجبور باشه ظرف ها رو خشك كنه

( عوضِ اينكه به مغازه اي، چيزي بره )

اگه آدم مجبور باشه ظرف ها رو خشك كنه،

اون وقت اگه يكي شون رو بندازه و بشكنه،

شايد از اون به بعد نگذارند كه آدم

ظرف ها رو خشك كنه.  چه مي دونم!!!

 

                                                                                       شل جونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 0:2  توسط آفتاب گردون   | 

دردِ زمان

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 0:48  توسط آفتاب گردون   |